خانه | آرشیو | پست الکترونیک
امروز و فردا از آن ماست

یادش بخیر!

انگار همین دیروز بود ... روزهایی که به خاطره پیوست

با گروهی از بر و بچه های وبلاگ نویس دست به یکی شدیم و کمپین خداحافظ از خاتمی به راه انداختیم.

روزهای شیرینی بود که هنوز طعم آن با وجود همه ی تلخی های پس از آن در ذهنمان هست.

هیچ گاه فکر نمی کردیم خداحافظی با یک مرام و اندیشه این همه برایمان طولانی و سخت بگذرد...

روزهای بعد از خاتمی روزهای تلخیست.

نه تنها بخاطر یک شخص که بخاطر امیدها و آرزوها و هیجانی که برای ساختن روزهای بهتر در اندیشه ها بود.

گذشت؛ اما اطمینان دارم باز هم روزهای خوب را خواهیم دید.

چون خودمان نمیخواهیم راکد باشیم و همیشه غم گذشته را بخوریم.

دوباره بهتر از آن روزها را خواهیم ساخت.

********

:: بیانیه وبلاگی نویسان  ::

سید خندان خداحافظ   <----  کلیک کنید

"دستان یکایک دوستانی که در این صفحه با آنان آشنا شدم چه موافقین و چه مخالفین را از راه دور به گرمی می فشارم.

|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳٩٢/۳/٥ و ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
بنویسیم تا باشیم

شاید دو سه روز پیش بود که مجله مهرنامه را خریدم و از باب کنجکاوی تورقی به آن زدم، گه گاه هفته نامه آسمان و ماهنامه نسیم بیداری را هم می خرم و نگاهی می اندازم و همیشه هم وقت برای خواندن کاملشان کم می آورم.

به نظرم آمد امروز که بخاطر ده ها مشغله و گرفتاری کاری و غیر کاری فرصتهایمان محدود است چطور می شود که دوستان مطبوعاتچی بهنکته توجهی نمی کنند و انگار که در مسابقه ای برای بیشتر مطلب جمع کردن صفحات خود را پر می کنند از کلی مطالب با فونت بسیار ریز که در نهایت بخشی از آنها هم خوانده نمی شود.

راستی اگر دم دستمان مجلات سی ، چهل سال پیش بود می دیدیدم که با وجود فراغت خاطر بیشتر آن روزگار اما اتفاقا مجلاتشان کم حجم تر بود و فرصت خواندن بسیار و تازه حداقل کتابی را هم می شد مطالعه کرد.

بی خود نبود که از قدیم الایام  گفته اند:

کم گوی و گزیده گوی چون در                                             تا زاندک تو جهان شود پر

|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳٩٠/۱٠/٤ و ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
این گرگ سالهاست که با گله آشناست

روزی گــذشــت پــادشـهـی از گــذرگـهـی            فریاد شوق بر سـر هـر کوی و بـام خـاست

پرسید زان میـانـه یـکـی کـودکـی یـتـیـم               کاین تابناک چیست که بر فرق پادشاست؟

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست              پیداست آنقدر که مـتـاعی گـرانـبـهـاسـت

نزدیک رفــت پـیرزنـی گـوژ پشت و گفت                این اشک دیده­ی مـن و خـون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبـانی فریفته است            این گرگ سال­هاست که با گله آشنـاسـت

آن پارسا که ده خرد و ملـک، رهـزن اسـت            آن پادشـا کـه مـال رعیـت خـورد گداسـت

بـر قـطـره­ی سرشـک یتیمـان نظـاره کـن               تا بنـگـری کـه روشنـی گـوهـر از کـجـاست

پرویـن به کجروان، سخن از راستی چه سود          کو آنچنان دلی کـه نـرنـجـد ز حـرف راسـت

|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ و ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
ای مالک بیدار شو و دوباره گوش کن !

ما در این فرمان، پیش از همه چیز، پسر حارث را به پرهیزگاری و اطاعت خداوند متعال وصیت می کنیم، و از او انتظار داریم که در اجرای اوامر الهی دقیقه ای فروگذار نکند. ما به او خاطرنشان می کنیم که سعادت هر دو جهان در گرو رضای خداوند است، آنچنانکه بی خشنودی خدا هیچ طاعت، پسندیده و مقبول نخواهد افتاد. فرماندار مصر موظف است که از احکام مقدس اسلام با همه وسایلی که در دست دارد طرفداری کند، تا در مقابل به یاری و نصرت ایزد متعال امیدوار باشد. فرماندار مصر باید دیو هوس و مشتهیات خود را همچون پارسایان، پیوسته به زنجیر زهد و عبادت مقهور و محبوس دارد. زیرا عفریت نفس ، آتشی است خاموش نشدنی و فروزان، که اگر دمی انسان را غفلت زده بیند، ناگهان دوزخ آسا شعله ور گردد و خرمن سعادت و حیات او را خاکستر کند. 

 

ای مالک! برای روزگار سختی چه ذخیره ای بهتر از نیکوکاری می توانی گذارد؟ آیا کدام پس انداز از عدل و داد برای ملوک و حکمرانها بهادارتر تواند بود؟ دانی که نفس پرهیزگار کدام است؟ آنکه در تمام حوادث زندگی بر هوس خویش پای گذارد و در داوری کاملا بی طرف و میانه رو باشد.

ای مالک! مهربان باش و رعیت را با چشمی پرعاطفه و سینه ای لبریز از محبت بنگر .زنهار! نکند ای چوپان که در جامه شبانی، گرگی خونخوار باشی و در لابلای پنجه های لطیف ، چنگالهای دلخراش و جانفرسا پنهان داری!

الا ای فرمانفرما! فرمانبران تو از دو صنف بیرون نیستند، یا مسلمانند که با تو یک کیش و یک دین دارند، و یا پیرو مذاهب بیگانه که با تو همنوع و هم جنسند.ای بشر، آنها هم بشرند.

 

ای مالک! تو بر مصر حکومت می کنی و امیرالمؤمنین بر تو ، ولی پروردگار بی همتا بر همه ما. هرگز مگو که من مامورم و معذور، هرگز مگو که به من دستور داده اند و باید کورکورانه اطاعت کنم. هرگز طمع مدار که تو را کورکورانه اطاعت کنند. "تو اکنون بر تخت فراعنه خواهی نشست، و کشور مصر را به زیر فرمان خواهی آورد، و سپاه بیکران اسلام را در صحرای وسیع آفریقا سان خواهی دید. نکند این ابهت و حشمت تو را فراموشی آورد. یعنی فراموش کنی که تو مالکی و پدرت حارث نام داشته است، او بدرود جهان گفته و تو نیز امروز و فردا بدرود جهان خواهی گفت، و به کاروان مرموز ارواح متصل خواهی شد."

مالکا! انصاف و عدل، سرلوحه برنامه حکومت است.دادگاه ، خانه ملت است و قانون، حق عموم.در مقابل "قرآن" خویشاوندی و علاقه خصوصی هرگز موقعیت و احترام نخواهد داشت.

ای مالک! مبادا در حکومت تو خادم و خائن یکسان باشد.

الا ای پسر حارث! بدان که در هیچ کشور، مردم یکسان نتوانند بود. هم اکنون سازمان رعیت آن دیار را برای تو تشریح می کنم: گروهی سرباز و سپاهیند، عده ای حکام و امرا،جمعی قضات، و طبقه ای بازرگان و پیشه ور، و پائین تر از همه این دسته ها ، مستمندان و تهدستان جای دارند که بلا می کشند و محنت می بینند. همواره شکسته دل و خسته پیکرند. "این طبقات مختلف را که می نگری، دمی هم به اعضای پیکر خویش بنگر! همانطور که دست غیر از پاست، و چشم از گوش جدا و بدور است، و در عین حال وظائف زندگی را به کمک و معاضدت یکدیگر ایفا میکنند، دسته های متعدد ملت نیز در عین جدائی باز به سوی مقصدی واحد پیش می روند، و به پشتیبانی یکدیگر یک هدف را تعقیب می کنند.خداوند مهربان در قرآن مجید برای همه طبقات ، حدود و مقرراتی وضع فرمود و همگان را از برکت قانون و مساوات برخوردار کرد." احکام پروردگار همیشه در حکومت ما محترم ، و رفتار پسندیده پیشوای عظیم الشان ما حضرت محمد بن عبدالله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم تا به دامنه محشر سرمشق امت اسلام است.ما نمی توانیم از آن اسلوب مقدس، کوچکترین اغماض و تخطی روا داریم.

افسر من! تو سربازی و بیش از همه به عظمت مقام سربازی آشنائی داری، و به حرارت خونی که در زیر حلقه های زره و کاسه کله خود جوش می زند، پی می بری. تو خوب می دانی که سپاهی را از چه ساخته اند، و قلب گرم و شجاعی که در پشت پیراهن سربازی کار می کند چقدر حساس و غیور است.سرباز دژ محکم و حصار پولادینی است که همچون سلسله جبال ، حیات و ناموس محیط خویش را در پناه گرفته است و با قدرتی بهت آور ، از پناهندگان خود دفاع می کند. سرباز زینت کشور و دژ مستحکم خلق است. سرباز نگهبان دین و پاسدار شرف و حرمت قانون است. سرباز مدار امنیت راهها و حافظ کاروانیان شب پیماست ... اما دل شکستگان تهیدست و مستمندان تیره بخت، همانهائی که پسر ابوطالب پیوسته به یاد ایشان است و همواره تیمار آنان می برد و غم آنان می خورد، آنها مرغان بی بال و پری هستند که در عین ناتوانی، شراره آه را می توانند تا دامن سرادق الوهیت شعله ور سازند. آنها شب زنده داران پارسا و سحرخیزان پرهیزگارند، که در محضر مردم ضعیفند ولی در پیشگاه خدا، مقامی محترم و بزرگ دارند.آنها را خداوند به دست تو ای فرماندار سپرده... اکنون که دولت ما دست دورباش بر سینه اراذل و نانجیبان زد، و از عظمت و غرورشان به حضیض تیره بختی فروکشید ، نکند که بار دیگر چنگ توسل به دامن عدالت زنند و قضات را به وعده یا وعید، از احقاق حق منحرف سازند...

ای مالک! اکنون درباره حکام و عمال تو که در مصر انجام وظیفه می کنند سخن می گویم: همچنانکه در سازمان ارتش و دادگستری تو را مکرر به انتخاب مردم آزموده و شریف سفارش کردم، راجع به فرمانداران آن کشور نیز پیش از همه چیز همان سفارش را تجدید می کنم.یعنی می گویم که حکام و نمایندگان تو در شهرستانها و ایالات سرزمین کهنسال مصر، باید از نظر تاریخ خانوادگی نجیب و شرافتمند باشند.باید در محیط عصمت و تقوی پرورش یافته باشند.

الا ای مالک! هرگز از جریان امور کشور و طرز سلوک حکام با رعیت، لحظه ای غافل مباش!به جزئیات امور شخصا رسیدگی کن و گزارشهای کشور را تا آخرین کلمه با دقت بشنو! این عمل چنان فرمانداران تو را در ایفای تکلیف، محتاط و دقیق خواهد کرد که از بیم بازرسان پنهان، در غایب و حضور به هیچ حرکت مخالف اقدام نکنند.به تو و همه فرماندارانم امر می کنم که قبل از اقدام در استفاده از مالیات کشور، به عمران و ابادی بپردازند.

ای فرماندار! از بار گران ملت، لختی بردار! و بگذار که پرتگاه حوادث و ظلمات انقلاب را کاروان ما آسانتر طی کند، و بار وظیفه را سالمتر به منزل رساند.در بین کارمندان حکومت مصر، گروهی را که بر امانت و دیانتشان خاطر استوارداری برگزین، و آن گروه را به ویژه جهت رسیدگی به عرایض مستمندان برگمار! و با این وصف ، خود در کوی و برزن به جستجوی ارباب حاجت برخیز! و مخصوصا پریشانان را که در هر محیط از همه مظلومتر و از همه خاموشترند هنگام تشکیل دادگاه بر همه مقدم دار!

الا ای مالک! یتیمان را می شناسی؟کودکان خردسالی که در حساسترین سنین عمر ، پرستار را از دست می دهند و همچون نونهالی که در آغاز رستن بی باغبان ماند پژمرده می شوند، در هر کشور که باشند، پدری جز حکومت وقت ندارند.وصیتهای من بر مقام محترم حکومت بس گران می آید ولی چه باید کرد! اجرای اوامر پروردگار و ایفای تکالیف انسانیت، مشکل است.

مالکا! با همه سفارشهای که در این فرمان به منظور حکمرانان و قضات ایراد شده ، بازهم مطمئن نتوانم بود، مگر در موقعی که در برنامه شخصی خود هر ماهه یک روز بارعام دهی و عموم مردم را یکجای ملاقات کنی ، و مخصوصا حاجتمندان و دادخواهان را به نام پیش خوانی و به اصرار از تظلم و عرایض آنها تحقیق کنی؟

الا ای پسر حارث!حکومتهای کسری و قیصر از مردم روی همی پوشانیدند، و از مجامع عمومی و غمکده های مستمندان گریزان همی بودند.اما تو ای حاکم مسلمانان ، نباید از ملت خود محجوب و پنهان باشی.

الا ای پسر حارث! در اجرای اوامر الهی بین خویش و بیگانه فرق مگذار! و پسر خود را بر سیاهان صحرای مصر رجحان مده! حق سنگین است و برداشتن آن دشوار. شما ای حکومتها چه گمان می کنید؟ آن شمشیر که بر کمرتان بستیم و آن کرسی که به افتخار شما گذاشتیم، برای آن نیست که خون مردم بریزید، یا دسترنج ییچارگان بخورید.

مالکا! بکوش که مضامین این فرمان را به دقت انجام دهی! من و تو هر دو سربازیم و سزاوار است به نام عزیزترین آرزوهای خود، از مقام الوهیت درخواست کنیم که عمر ما را در خاک و خون میدان پیکار به پایان رساند و فضیلت شهادت نصیبمان کند، تا در آن جهان گلگون کفن و سپید روی از خاک برخیزیم....

|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳۸۸/۱۱/٦ و ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
اگرچه دوست به چیزی نمی خرد ما را // به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

این هم یک رمضان دیگر

به سادگی همه ی سالهای قبل و البته معنویت آن هر ساله کمتر و کمتر می شود.

امسال رنگ و بوی رمضان آن قدر ساده و ساکت در هوای شهر پیچید که انگار نه انگار رمضانی هم هست و روزه ای و افطاری و دعای ربنایی و سحری و ...

امسال از پارسال هم ساده تر است و پارسال هم از پارسالش.

شاید دلهای ما آدمها در تقلای چیزی دیگر است و به اصل خویش کمتر می پردازیم.

اما رنگ شهر هر چه هست رنگ رمضان نیست.

سیمای مردم رمضانی نیست.

کلام مردم آهنگ رمضان ندارد.

انگار باری به هر جهتیم.

باید کاری از سر تکلیف می کردیم و حالا بر سر موعود رسیده ایم و وقت انجام تکلیف.

این گیجی و سردرگمی سال به سال بیشتر رونق می گیرد و من مضطرب از آینده ی نه آنچنان روشنش.

خدایا!

نور وجودت را به دلهای تاریک ما بتابان.

این روزها و این ساعتها ما را از توجه خاص خودت بی نصیب نگردان.

در این ثانیه های خستگی و مبهوتی، کور سوی چراغی هم برای ما به قدر روشنایی یک شهر با همه ی زرق و برق های عوام فریبش دلگرمی پیدا شدن از گم شدن خواهد داد.

بگذار ثانیه های بی تفاوتی زودتر بگذرد.

|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳۸۸/٦/٧ و ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
سال ابهام ها!

دیر زمانی است که نیت می کنم بنویسم اما هر بار به بهانه ای این اتفاق صورت نمی گیرد. یکبار بخاطر مشغله کاری فراوان، یکبار دیگر بخاطر کم حوصلگی، یکبار هم شاید بخاطر عدم داشتن موضوع جالبی برای طرح شدن در جامعه ی مجازی.

اما به رسم همه ساله معمولاً سعی می کنم در اولین روزهای اولین ماه سال جدید مطلبی را به رسم یادگاری در این وبلاگ بگذارم تا به طریقی تجدید دیداری با دوستان گذشته کرده باشیم و اعلام حیات.

امسال اما شروع این نوشته سرآغاز ابهامهای زیادی است.

اینکه چرا لحظه تحویل سال نو بی سر و صدا و در سکوتی ابهام برانگیز آغاز شد!

اینکه آیا با شرایط موجود تیم ملی فوتبال ما به جام جهانی خواهد رفت یا نه!

اینکه آیا وضع اقتصادی دچار تغییر می شود یا به همین وضع ادامه پیدا می کند که خود سر منشاء اتفاقات ناخوشایند و ابهام برانگیز دیگری است!

اینکه آیا اتحاد ملی اتفاق خواهد افتاد و در انتخابات آتی تغییری اساسی در سیستم مدیریت کشور مشاهده خواهد شد! (مدیریتی که تا این لحظه باعث وارد آمدن زیانهای زیادی به اقشار مختلف جامعه شده است).

 در واقع نمی توان به صراحت و قطعیت پیش بینی کرد که امسال چگونه خواهد گذشت و چه سرنوشتی در انتظار شهروندان ایرانی خواهد بود.

تجار و کسبه و کارمندان در کوچه پس کوچه های مشکلات مالی با دهها معضل پیش روی دست و پنجه نرم می کنند و هرگز نمی توانند برنامه ای حتی برای فردای خود تنظیم کنند.

خانواده ها بدلیل همین مشکلات تلاش می کنند تا با صرفه جویی که از ماهها پیش آغاز کرده اند (پیش از آنکه اکنون بزرگان این مملکت به فکر آن افتاده اند) بتوانند جلو فشارهایی که بواسطه بی تدبیری ها و آزمون و خطاهایی که دولتمردان ما بر آن پا فشاری می کنند فائق آیند.

امسال سال تردید ها و نگرانی هاست. نمی خواهم تنگ نظرانه و از زاویه ای منفی به اتفاقات پیش رو نگاه کنم اما این را هم نمی شود کتمان کرد که بسیاری از افراد جامعه در شرایط نه چندان مناسبی به سر می برند.

اما امید هست و زندگی جریان خواهد داشت ...

|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳۸۸/۱/۱٩ و ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
بار کج به منزل نمی رسد

ما انسانها همواره در تلاشیم؛ برخی برای طی کردن پله های رشد و برخی برای بالا رفتن از روی شانه های دیگران.

آنها که به زور بازوی خود اتکا دارند همواره مورد تحسین و احترام دیگران هستند و اطوره و الگوی همت و جدیت هستند.

اما هستند کسانی هم که سنگینی وجودشان بر روی دوش دیگران است. به روشهای مختلف دیگران را استثمار می کنند تا خود به اهداف حقیرشان دست یابند. منافع خود را حفظ کنند و جایگاه قصبی خود را ثبت نمایند.

غافل از اینکه گندم از گندم می روید و جو از جو- آنها فراموش کرده اند که تکیه بر دیگران دیر زمانی نمی پاید و بزودی باید حقیرانه تمام افتخارات خود را واگذار نمایند چه آنکه با شکستن این جایگاه کاذب کسانی که دور و بر آنها هستند دورشان را خالی خواهند کرد و آنها خواهند ماند با پلهای شکسته ای که ره به جایی نمی برند.

کاش بشود برای این بیماران اجتماعی کاری کرد.

|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳۸٧/۸/٥ و ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
باختن، پیش از باختن !

تردید که می کنیم مقدمه باختن است!

به همین آسانی، می بازیم زودتر از آنچه فکرش را می کنیم.

چون در همان ابتدا از انتها هراسیده ایم، و شاید به تعبیر بهتر انتهای باختن را از پیروزی زودتر دیده ایم.

وقتی به فکر و عملی که داریم ایمان نداریم، وقتی معیار و ملاکی برای سنجش درست یا غلطش وجود ندارد یا حداقل ما این معیار را نمیدانیم، آن زمان است که براحتی تردید بر ما غلبه می کند و ما عاجز از گرفتن تصمیم هستیم.

حتی اگر خلاف آنچه در نظرمان است تصمیم بگریم باز هم محکوم به شکستیم.

چرا که پیوسته شکست را تا لحظه ی شکست تجربه می کنیم و به گمانمان بازی از پیش باخته ای را آغاز کرده ایم.

تردید، شاید به علتهای گوناگون برایمان اتفاق بیافتد.

شاید بخاط آنکه شرایط بهتری را متصور هستیم، شاید بخاطر فرار از شرایطی که ممکن است تصمیم مان برایمان بوجود بیاورد هرچند اگر بدانیم در صورت عدم وقوع آن ممکن است شرایط بهتری نیز نصیب مان نشود.

مردان و زنان بزرگ، بزرگترین دشمنان تردیدند.

آنان هیچگاه اجازه نمی دهند افکار توهم آلود که ریشه های تردید را در ذهن آنان پرورش می دهد در وجودشان رخنه کند.

تردیدی نیست که تصمیم گرفتن مهم ترین رمز غلبه بر تردید است.

مشروط بر اینکه تصمیم بر اختیار و اراده ای مصمم بنا شود نه بر اساس خودخواهی، ترس یا فرار از واقعیت.

|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳۸٧/۳/۸ و ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
سلام بر بهار
|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳۸٧/۱/٢۱ و ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
و ابراهيم اسماعيل جانش را قربانی می کند

ابراهیم شجاعت داشت و بزرگترین تصمیم ممکن را گرفت.

کاش ما هم شجاعت اسماعیل ِ ابراهیم را داشتیم.

|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳۸٦/۱۱/٥ و ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()