خانه | آرشیو | پست الکترونیک
 

مقدمه

    براي مدت طولاني فرصتي پيش نيامده بود تا براي تغيير آب و هوا و تنوع و تجديد روحيه و قوا به سفر بروم اما بالاخره نمايشگاه كتاب تهران بهانه شد تا پس از قريب به 5 سال شال و كلاه كنم و به مسافرت بروم .

    از آنجا كه سفر هميشه برايم جذاب بوده و نحوه زندگي مردم مناطق مختلف را براي خودم تحليل ميكردم بنابر اين سفر تهران هم به نوعي حس جامعه شناسي ام را فعال كرد و تا جايي كه زاويه ديدم اجازه داد در مدت كوتاه سه روزي كه در تهران بودم برداشتم را از زندگي شهروندان تهراني و تفاوتهايي كه با شهروندان مشهدي داشتند ثبت كردم .

    اينكه برداشتهاي من تا چه اندازه با واقعيت نزديك است ديگر از عهده من خارج است هر چند در طول سفر طي صحبتهايي كه با تهرانيها و تهران نشينها داشتم برخي از تصوراتم را اصلاح كردم ...

مشهد              چهار شنبه 21/2/1384

    لحظه اي كه بليت قطار را به مسول كنترل دادم و پس از آن وارد محوطه و جايگاه قطار مشهد _ تهران شدم به همان اندازه خوشحال بودم كه يك كودك وقتي هديه اي ميگيرد.

    بهانه اين سفر مدتها پيش برايم بوجود آمده بود و نمايشگاه كتاب و سر زدن به بازار تهران ، دعوت عمه خانم و از همه مهمتر خستگي از كار بي وقفه طي دوسال اخير همه و همه مزيد بر علت شد تا پس از كلي برنامه ريزي موفق شوم مرخصي از محل كارم بگيرم و پس از 23 يا 24 سال با قطار به تهران بروم .

     در اين سفر اما دو همراه هم داشتم كه البته بواسطه مدت كوتاه آن كمتر همديگر را ديديم، خواهرم و مدير مكاني كه عصرها در آنجا مشغول بكارم .

    كوپه‌اي كه من و همكارم در آن مستقر شديم شش تخته بود، در حقيقت من در طول سفر با چهار نفر ديگر همراه بودم .

    خانم و آقاي ميانسالي كه اصليتشان از بندر انزلی بود و آقا فوق العاده خوش مشرب و با صفا بود و خانم كه خيلي اهل حساب و كتاب و يك خانم ديگر كه دانشجوي دكتراي پزشكي دانشگاه مشهد بود و اصليتي تبريزي داشت و همزمان بجز تحصيل در دو آموزشگاه و در بيمارستانی در مشهد نيز شاغل بود و خانم جوان ديگري كه همشهري ما بود و كمي بعد از ما وارد كوپه شد و از همان دقيقه اول بناي تغيير كوپه داشت و بالاخره هم با خواهرم كه در كوپه خواهران بود جاي خود را عوض كرد .

     هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود و من داشتم دور و بر را برسي ميكردم و امكانات قطار را ميسنجيدم كه  آقاي ميانسال چاي تعارف كرد و پشت سر آن چون من داشتم روزنامه اعتماد را ورق ميزدم وارد بحث سياسي شديم چيزي كه مدتها عطايش را به لقايش بخشيده‌ام و آنرا به سياسيون واگذاشته‌ام .

     از آنجا كه براي خودم طي سالهاي اخير به تفاسير جديدي از سياست رسيده‌ام و طعم تلخ مباحث سياسي را كه در خانواده پدري و مادري‌ام وقتي يكي از طرفين نميتواند مخاطب خود را با نظر خود اقناع كند چشيده بودم، هر چند من هر روز بطور مرتب روزنامه شرق ميخوانم اما ترجيح ميدهم وارد مقوله‌اي كه خيلي از مردم تنها ظواهر آنرا ميبينند و بر اساس آن جدل ميكنند نشوم.

     اما موضوع بحث انتخابات رياست جمهوري بود و اينكه چه كسي راي مي‌آورد و در اين ميان خانم تهران نشين به شدت نسبت به خاتمي و دولتش انتقاد داشت.

صحبت از زمان پيش و پس از انقلاب بود و در نهايت به خاتمي رسيد كه دوران رياست جمهوري او مسبب تمام معضلات اجتماعي و اقتصادي و سياسي بوده و وقتي من خواستم به اين بحث بي نتيجه خاتمه دهد ايشان دايره نقدش را به مردم مشهد كشاند.

    البته بعضي از انتقاداتش وارد بود و نميشد بواسطه مشهدي بودنم آن را توجيه كنم، مثلاً نوع ارتباط مردم مشهد را سرد ميدانست و معتقد بود مردمان خصيصي هستيم، با وجود تفريگاههاي زياد مثل كلات و طرقبه، شانديز، جاغرق، زشك و ... تفريح نميكنيم و از همه جالبتر اينكه ميگفت دختران شهر شما لباسها و آرايش زننده‌اي دارند و البته خيلي بي حيا هستند و براي پسرهاي مشهدي كه ميخواهند از ميان چنين دختراني همسر خود را انتخاب كنند سخت متاسف !

     ميگفت بيشتر مشهديهايي كه با آنها ارتباط داشته قابل اعتماد نبودند و بيشتر زيرآبش را زده‌اند. باندي رفتار ميكنند و هميشه فكر ميكنند ديگران در حال توطــة عليه آنها هستند و خلاصه من كه كلي از خودمون نااميد شدم.

    اما اگر واقع امر را بخواهيد نميتوان از بعضي تلقي هاي غلط كه باعث شده بود تا همين چند سال پيش عرصه را بر جوانان تنگ و تاريك كند گذشت.

    مشهد شهري مذهبي است و البته اين مسأله چشم پوشيد كه تا چه اندازه اين ويژگي در زندگي روزانه موثر است اما خسيس بودن را نميتوانستم قبول كنم، البته شايد نسبت به بعضي نقاط ديگر ايران از جمله تهران كمتر پول را خرج زندگي مي كنند و بطور مثال صرف خريد زمين يا در بانك پس‌انداز ميكنند اما من معتقدم غالب ايرانيان بواسطه سيستم منحصر به فرد ايران ناگذير از اين روش هستند تا اگر روزي به هر دليل با شرايط سختي مواجه شدند بجاي اتكا به نظام تامين اجتماعي از كيسه خود خرج كنند و براي لقمه‌اي نان دربه‌در اين و آن نشوند.

     صحبت من با اين خانم كم‌كم دونفره شد و طولاني  كه شايد فرصتي ديگر بيشتر و مفصلتر به آن پرداختم و از خصوصيات خوب و بدي كه همشهريان من دارند نوشتم (با سه ميليون جمعيت و بيش از هفت ميليون مسافر در سال كه خود به تنهايي كلي از مشكلات را بواسطه برنامه ريزي دقيق مديران ! در پي دارد).

    در تمام اين مدت بارها بيرون را نگاه ميكردم و از طبيعت لذت ميبردم چه زمينهاي بايري كه تا چشم كار ميكرد خاك بود و خاك و وسعت زمين را يادآور ميشد چه رشته كوههاي بهم پيوسته و قدري كه بر زمين ايستاده بودند و چه زمينهاي مزروعي كه روح آدمي را نوازش ميكردند.

     ساعاتي بعد اما خانم همشهري جايش را به خواهرم داد و در اين ميان همكارم كه سه‌تار خود را همراه داشت آهنگي اجرا كرد و پس از آن همشيره بنده هم البته هنر خود را با سه‌تار بنمايش گذاشت.

     سفر با قطار درجه يك، شش تخته بالاخره اين محاسن را هم دارد كه يك عده دور هم جمع ميشوند و اگر اهل دل باشند تا پايان سفر از لحظات خود به بهترين شكل استفاده كنند.

     تفاوت ديگر قطار با اتوبوس و هواپيما در اين است كه هر موقع بخواهي مي‌تواني تخت تا‌شو را آماده كني و استراحت كني مثلاً شب وقتي همه خوابيده بودند من بواسطه بي‌خوابي از نور چراغ خواب (جداي چراغي كه براي هر طبقه تعبيه شده) استفاده کردم و موفق شدم كتاب خاطرات علي نقي عاليخاني وزير اقتصاد سالهاي 1341 تا 1348 ايران را كه مدتي قبل شروع كرده بودم در طول اين سفر تمام كنم يا در موقع خستگي در راهرو راه بروي و در موقع گرسنگي به رستوران بروي و در موقع نياز براي قضاي حاجت كلي آدم را معطل خود نكني و آخر هم با خجالت سر جايت بنشيني و چه خوب كه حرف يكي از دوستان را جدي نگرفتم و با اتوبوس به تهران نرفتم.

     برنامه‌ام براي سفر به تهران از آنجا كه مدت سفر را دوستان 14 ساعت گفته بودند و ما هم ساعت 4 بعد از ظهر حركت كرده بوديم و قاعدتاً بايد ساعت شش صبح ميرسيديم و نمايشگاه كتاب هم به تصور ما 9 صبح شروع ميشد اين بود كه از 6 صبح كه به تهران ميرسيم صبحانه‌اي ميخوريم و به طرف نمايشگاه راه بيافتيم اما وقتي متوجه شديم به خاطر دو خطه شدن مسير قطار دو ساعت زودتر به مقصد ميرسيم و نمايشگاه هم ساعت 10 صبح شروع ميشود ناگزير از آن شديم كه موجب زحمت عمه خانم شويم و به خانه ايشان برويم.

     بيشتر از دقايقي تا ايستگاه تهران نمانده بود، بيرون تاریك بود اما ميشد حاشيه راه آهن را ديد خانه‌هايي محقر و كوچك كه ظاهراً براي مهاجرين به تهران با وسع مالي پايين جايي بهتر از آن نصيبشان نشده است.

     با خواهرم بر سر اينكه موقع رسيدن به خانه عمه‌مان برويم بهتر است يا جاي ديگر كه خانم تهراني تعارف كرد به منزل آنها برويم از اين بابت از او تشكر كرديم و گفتيم نهايتاً اگر ببينيم خيلي زود است با كمي تاخيربه خانه عمه خانم ميرويم.

تهران        پنجشنبه 22/3/1384

     به ايستگاه راه آهن رسيده بوديم.

    بيشتر شبيه ايستگاه راه آهني كه در فيلمهاي آلماني نشان ميدهند بود و گويا از قضا آلمانها هم آن را ساخته‌اند و به ادعاي همكارم در جايي از سردر ايستگاه هم علامت آلمان نازي حك شده است البته اين اتفاق غير منتظره‌اي نيست چرا كه ما در بخش صنعت در بسياري موارد وام‌دار آلمانها هستيم و يك نمونه بارز براي شهروندان مشهد احداث يك هنرستان با سبك معماري خاص آلمانها توسط اين كشور صنعتي است.

    عمه خانم توصيه كرده‌اند همانطور كه در مشهد مرسوم است بجاي استفاده از تاكسي‌هاي راه آهن از اتوبوس استفاده كنيم كه با توجه به ساعتي كه ما به تهران رسيده‌ايم بعيد است بشود اين كار را كرد و ناگذير از گرفتن تاكسي خواهيم بود.

    همكار من ضمن هماهنگي با دوستش با استفاده از تلفن راه آهن عازم خانه ايشان شد و اصرار كرد تا بخشي از مسير را با او برويم، ما بايد به فرحزاد ميرفتيم و او به مرزداران.

    سوار تاكسي كه شديم قرار شد ابتدا او را به مقصدش برسانيم و بعد ما به فرحزاد برويم.

    راننده پير مردي بود كه از بد اقبالي ظاهراً تسلط زيادي به خيابانهاي تهران نداشت چون بعد فهميدم مسير كوتاهتري هم بوده است و او ما را كمي در خيابانها چرخانده است. البته براي ما زياد هم بد نشد چون شايد ديگر فرصت نميشد در ترافيك سنگين تهران به اين مناطق هم رفت.

    وقتي وارد بزرگراه يادگار امام شديم از دور بيش از هر چيز برج ميلاد توجه هر بيننده را به خود جلب ميكرد و ساختمانهاي با ارتفاع زياد و اكثراً با بيش از 7 يا 8 طبقه كه معمولاً در مشهد بجز مناطق خاصي در تمام شهر پراكنده نيستند.

    راننده در طول مسير چند بار از تغيير مسيرهايي كه شهرداري بواسطه برداشتن چراغ خطرها و احداث دوربرگردانهاي جديد ايجاد شده بود گله كرد و از اين بابت كلي شاكي شده بود ...

 

    سعي ميكنم بقيه شرح ما وقع اين سفر را تا پايان اين هفته بنويسم

    يكشنبه 15/3/1384

 

 

 

|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳۸٤/۳/۱٥ و ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()