خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سفرنامه تهران ۲

قسمت دوم و پاياني

   

تا اينجا براتون گفتم كه راننده تاكسي از عملكرد شهرداري كلي شاكي بود و البته در طول اين سه روزي كه در تهران بودم اين نكته را چند بار شنيدم و گويا اصولا شهردار تهران را شهروندان تهراني متخصص دوربرگردان ميدانستند.

    در مسيري كه ميرفتيم بنظرم ساختمانهايي آمدند كه در دو طرف بلواري قرار گرفته بودند و از بالا بهم متصل، اما بعدها از هر كس پرسيدم ميگفتند ما چنين موردي را نديده ايم! شايد هم من اشتباه كرده‌ام.

    خلاصه با هزار مكافات به منزل دوست همكارم رسيديم و از آنجا كه راننده محترم خيلي به شهر تهران آشنا بود ترجيح دادم تا در همانجا از خدمتشان مرخص شوم و ترجيهاٌ با تاكسي تلفني يا تاكسي بيسيم بقيه راه را برويم كه به اصرار دوست همكارم به منزل ايشان دعوت شدم.

   جالب بود كه تهران با اين وسعت تاكسي بيسيم ندارد. وسيله‌اي كه به لحاظ سرعت عمل كمك زيادي در زود به مقصد رسيدن مي‌كند.

    خانه دوست همكارم خيلي امروزي بود و خب من كه بقولي سنتي گرا هستم نميتوانستم زياد با دكور و نوع چيدمان لوازمش ارتباط برقرار كنم.

در مدت كوتاهي كه در منزل ايشان بوديم باز هم سه تار نوازي و بديهه سرايي و بحث داغ سياسي چاشني صبحانه شد.

    از سه راهي مرزداران تا سه راهي فرحزاد را با تاكسي خيلي سريع طي كرديم. كرايه تاكسي هر نفر 200 تومان. اين فاصله در مشهد كرايه‌اي حداكثر 100 تومان دارد. اين هم از عوارض شهرهاي بزرگ است كه بدليل هزينه‌هاي سنگين شهرنشيني تعرفه قيمتها هم با يكديگر متفاوت است.

    خانه عمه خانم در انتهاي خيابان فكوري قرار گرفته بود. اين نقطه تهران خيلي برايم جذاب بود چرا كه در اين شهر عريض و طويل نقاطي هم بود كه سرسبزي و آب و هواي تميز آن من را متعجب كند.

     تهران اما لبريز از بزرگراه بود.

     در شمال شهر هر جا كه ميخواسبيم برويم بايد از بزرگراهها عبور ميكرديم و اين مساله به نظر تا حد زيادي ترافيك را روان كرده بود.

به خانه عمه خانم كه رسيديم بعد از ديده بوسي و چاق سلامتي خواستيم به نمايشگاه برويم كه شوهر عمه محترم لطف كردند و ما را به نمايشگاه بردند.

خيابانها شلوغ بود و من كه تازه متوجه شده بودم در تهران سيستم اداري روز پنجشنبه تعطيل است به آساني علت ترافيك را دريافتم.

شايد اين وصف عجيب نباشد كه بيش از يك ساعت وقت ما صرف پيدا كردن جاي پارك شد.

    در اين فاصله كه هر كوچه خيابان را براي پارك اتومبيل طي كرديم. ساختمانها و عمارتهاي معروفي را ديدم. ساختمان سران اسلامي كه ديوار بيروني آن بشكل ماهرانه‌اي ساخته شده بود و هر كس نميدانست تصور ميكرد لااقل قدمتي 30 يا 40 ساله دارد، دانشگاه دكتر بهشتي كه شوهر عمه محترم هم در آنجا تحصيل كرده بودند، منطقه معروف اوين، مركز همايشهاي بين المللي صدا و سيما و مناطق معروفي مثل ولنجك، دركه و ... اما جالب آنجا بود كه در محدوده نمايشگاه و خيابانهاي منتهي به آن ساخت و ساز زيادي در حال انجام بود و اكثراٌ هم با ارتفاع زياد.

نمايشگاه جالب و ديدني بود. با توجه به اينكه نمايشگاه كتاب بين المللي است خيلي متفاوت از نمايشگاه مشهد است كه آن هم پسوند بين المللي را يدك مي‌كشد.

    واحدهاي اطلاع رساني هرچند كم است اما در تسريع يافتن ناشر، نام كتاب، نويسنده، موقعيت همه اينها در نمايشگاه كمك قابل توجهي مي‌كند. و نيز رايانه‌هايي كه در بعضي نقاط نصب شده بود و به از من بپرس معروف بود( ASK ME ) و گويا در بعضي نقاط شهر هم مستقر هستند. حقيقتاٌ در اين مورد نميتوانم نسبت به تهران نشينها حسادت نكنم!

    نمايشگاه را در دو روز متوالي گشتم و آنچه مورد نيازم بود خريد كردم.

    از همه جذابتر اما براي من نمايشگاه مطبوعات بود كه تمام غرفه هاي آنرا ديدم هرچند نتوانستم 4 شماره كسري روزنامه شرق را كه از ابتدا و بصورت پيوسته خريده‌ام تهيه كنم.

     بنظر مي‌آمد قريب به 60% بازديدكنندگان براي تفريح آمده‌اند. در طول نمايشگاه يكبار هم با من مصاحبه كردند آنهم وقتي داشتم با نقشه تهران مسير يابي ميكردم.

آقاي ابراهيم يزدي را هم در يكي از غرفه‌ها زيارت كردم.

 

جمعه         23/2/84

 

    نمايشگاه آنقدر وسيع بود كه در طول اين دو روز تنها توانستم 60% غرفه‌ها را ببينم. از كنار خيلي از غرفه‌ها هم بي وقفه گذشتم.

    يكي از چيزهايي كه توجه‌ام را بخود جلب كرد نوع آرايش و پوشش جوانها و حتي برخي بزرگسالان بود كه چهره‌اي متمايز از ديگران داشتند و مشخصاٌ نشان ميداد ساكنين مناطق مرفه نشين تهرانند.

    در بازگشت از نمايشگاه و در اتوبوس با مرد جاافتاده‌اي برخوردم و سر صحبت كه باز شد گفت بچه پارك شهر است و از زندگي امروز گله مند كه (( برخلاف گذشته بايد صبح تا شب كار كند و براي دخترش كفش كتاني چهل هزار توماني بخرد و خانمش  هزينه‌هاي آنچناني صرف آرايش و سر و وضعش كند كه يك وقت در بين دوست و آشنا كم نياورند و دست آخر بجاي دستت درد نكند كلي نق بزنند و همه اينها را جزو وظايف ذاتي تو بدانند ما كه والا قديم اينطور نبوديم و اينقدر به پدرمان فشار نمي‌آورديم، تازه اينها يك روي سكه است اگر به خانه ما بيايي خواهي ديد كه از ساعت 10 _ 11 شب تازه جنگ و دعواي زوجهاي جوان راه مي‌افتد كه يكي ميگويد بايد بخري و وظيفه‌ات هست و مرد كه ميگويد از كجا بياورم و همين ميشود روزي 2 _ 3 شيفت كار كني و بعد نداني دخترت كجا كيرود و پسرت چه ميكند و تازه اين اول بدبختي است ... ))!

    شوهر عمه علاقه زيادي به ادبيات دارد و ميگويد اگر پزشكي نميخواندم حتماٌ ادبيات را دنبال ميكردم و شايد بخاطر همين هم براي خود وبلاگي دارد و يادداشتهاي پراگنده خود را در آنجا ثبت ميكند. عمه خانم در اين دو روز كلي مارا شرمنده خود كرده‌اند.

    آخر شب با وجود توصيه‌اي كه عمه و شوهر عمه داشتند كه شب را همانجا بمانيم اما با لجاجت خواستيم به جنوب شهر برويم و خب حالا كه تهران آمده‌ام حيف است دايي و پسردايي را نبينم و از طرفي چون قصد داشتم بازار تهران هم بروم گفتيم به اين صورت هم فاميل را ديده‌ايم هم بازار رفته‌ايم و هم از آنجا كه به راه‌آهن نزديك هستيم چنانچه در بازار كارم طولاني شد مستقيم به راه‌آهن ميروم.

با اين تصور بخشي از وسايل را برداشتيم و بقيه را به فرداي آن روز موكول كرديم.

براي رفتن به خانه پسردايي با مترو بايد به ميدان توپخانه (امام خميني) مي‌رفتم و از آنجا پسردايي لطف ميكرد و دنبالم مي‌آمد.

اين مترو هم موحبتي است براي تهرانيها.

آنقدر سريع به مقصد رسيديم كه باورش برايم سخت بود.

چقدر سريع، تميز و مرتب و برخلاف خيابانهاي تهران بدون دست‌انداز.

سوار رنو پسردايي بسمت منزلشان براه افتاديم. چقدر اين قسمت شهر شبيه مركز شهر مشهد و خيابان امام رضا (تهران سابق) و خيابان بهار و نخريسي است.

شام پيتزاي خوش مزه‌اي صرف شد و چون وقت گذشته بود ديدار دايي را به روز بعد موكول كرديم و ترجيح را بر استراحت ديدم.

 

شنبه         24/2/84

 

    خستگي آنقدر زياد بود كه دوست داشتم حداقل سه چهار ساعت بيشتر بخوابم اما فرصت كم و كار مانده هم اجازه آنرا نميداد. پس براي آوردن الباقي وسايل بسمت خانه عمه خانم راه افتادم، ميانه راه به خيابان وليعصر رسيدم و باتفاق خواهرم از يك فروشگاه پوشاك چند تا بلوز خريديم.

     قيمتها برخلاف انتظار مناسب بود. بازار اما در ساعت 10 صبح هنوز تعطيل است !

با اتوبوس تا ميدان ونك و از آنجا تا خانه عمه خانم را بسهولت ميرويم. چقدر خوب است آدم خيابانها را بداند و با آشنايي قبلي تعيين مسير كند كاري كه ديشب كردم.

در مسير از مقابل پارك كذايي لاله كه معمولاٌ هراز چند گاهي اتفاقي در آن روي ميدهد گذشتيم ...

     زمان بسرعت ميگذشت هر چه فكر كردم برايم رفتن به بازار تهران و گشت و گذار و دنبال كسبه مورد نظرم گشتن و ساعت 4 هم در راه‌آهن حاظر شدن بيشتر غير عملي مينمود.

    با پسر دايي كه مشورت كردم او هم چيزي جز اين نميگفت و بنابراين بخشي از سفر بي نتيجه ميماند. اما باز هم ارزش آن را داشت كه براي همين مدت نيز به تهران آمد.

    آنان كه در اين ابرشهر ايران كاري دارند معمولاٌ بايد براي هركاري حداقل يك روز كامل وقت بگذارند. مگر ميشود شهري به اين بزرگي را در دو روز و نيم گشت.

    نهار ماكاروني لذيذ دست پخب دخترخاله را خورديم و بسرعت سري به دايي و زن دايي زديم و بعد هم بسمت راه‌آهن حركت كرديم.

    خيابانهايي كه از آن گذشتيم خيلي شبيه پنجراه پايين خيابان و ميدان اعدام مشهد بود.

    از مقابل مجلس بهارستان هم گذشتيم، من كه شباهت اين اهرام ثلاثه مصر را با معماري اسلامي درك نكردم.

به راه‌آهن رسيده‌ايم.

     سفر بسيار با هيجاني بود، تهرانيها مردم شاد و سرزنده‌اي هستند. خوش برخورد و با سرزبان. كوشا و سرشار از انرژي. و از همه مهمتر اينكه در تمام اين مدت تنها با يك تهراني برخورد داشتم و ديگران بيشتر مقيم تهران بودند تا شهروند تهران خصوصاٌ تبريزيها !

من اما بواسطه مسايل كاري باري ديگر و با فاصله كمي بايد به تهران بيايم اما اين بار با تجربه ارزنده‌اي از اين سفر.

 

|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳۸٤/۳/٢٠ و ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()