خانه | آرشیو | پست الکترونیک
هدیه را نگرفتم !

عمریست تا براه غمت رو نهاده ایم

روی و ریای خلق بیکسو نهاده ایم

طاق و رواق مدرسه و قال وقیل علم

در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم

هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده ایم

عمری گذشت تا به امید اشارتی

چشمی بدان دو گوشه ی ابرو نهاده ایم

ما ملک عافیت نه به لشگر گرفته ایم

ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم

تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز

بنیاد بر کرشمه ی جادم نهاده ایم

بی زلف سرکشش سر سودائی از ملال

همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم

در گوشه ی امید چو نظارگان ماه

چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ایم

گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاست

در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم

 چند روز پیش یکی از دوستانم بنابر لطفی که داشت مرا به گوشه ای دعوت کرد و خیلی صریح و بی مقدمه سخنی گفت که تا آن لحظه حتی فکرش را هم نمی کردم.

معتقد بود مدتی است خیلی زود عصبانی می شوم.

باور داشتم که حقیقت را می گوید، اطمینان داشتم که از سر خیر خواهی و لطف این سخن را گفته است و میدانستم که او بهتر می تواند این تغییر را تشخیص دهد تا خودم که سخت گرفتار کارهای روزمره شده ام، اما این غرور کاذب حاضر نبود با وجدانم کنار بیاید. برایش کلی آسمان و ریسمان بافتم که بله اگر تو هم جای من بودی وضعی بهتر از من نداشتی و اگر فلان اتفاق و فلان ماجرا برایت می افتاد صد برابر بدتر از من بودی و کلی بهانه که رفتار اشتباهم را توجیه کرده باشم. اما میدانستم که همه این حرفها نمی تواند حقیقت را کتمان کند ...

چه زیبا گفته است مرحوم شریعتی :

(( مصلحت گویی خوشایند است و فریب دادن و دروغ بافتن و تائید و تعریف کردن شیرین، اما حقیقت تلخ است ))

|+| نوشته شده توسط raha در ۱۳۸٥/٦/۳ و ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()