اميد را نکشيم !

جامعه امروز ایران را که بنگرید خوشی و ناخوشی در کنار هم زندگی روزمره شهروندانش را در تشکیل میدهد. همانند همه جوامع دیگر.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اما در این میان یک تفاوت اساسی خیلی رخ مینماید و آن احساس یاس و سرخوردگی میان طیف گسترده ای از مردم و خصوصا جوانان است.

البته این سرخوردگی و یاس دلایل متعددی دارد که در این فرصت اصلا نمیخواهم در موردش صحبت کنم اما آنچه برایم دردناک است انتقال سینه به سینه و کلمه به کلمه این نا امیدی به لایه ها و قشرهای دیگر است.

و از جمله این تاثیر متقابل را به وضوح میتوان در ادبیات امروز ما و بخصوص شعر که برآیند نهان و پیدای جامعه ماست دید و لمس کرد.

ادبیات سرشار از شعور، احساس، شور، هیجان، نشاط، اتحاد و حماسه ما امروز مملو از ناامیدی، خستگی، بی انگیزگی و عیب جویی شده است.

مخاطبین اشعار روزگاری وقتی شعری میخواندند حرارتی و توانایی مضاعفی پیدا میکردند و آثاری در کارها و حتی فعالیتهای روزانه از خود بجا میگذاشتند که هنوز پس از گذشت سالها مورد توجه قرار میگیرد و هنوز تاثیر مثبت آن قابل درک و احساس است.

خب اگر منصفانه نقد کنیم نمیتوان همه چیز را به پای شاعر گذاشت و تنها او را مقصر انتقال این تاثیر منفی دانست اما وقتی میبینیم عباراتی که در اشعار می آیند به گونه ای میخواهد واقعیات زندگی امروز را به ما بنمایانند جای یک پرسش باقی میماند که اگر با ایجاد انگیزه و روحیه مخاطب را به آنسویی که میخواهیم با اشعارمان هدایت کنیم چرا روش تخریب روحیه را برمیگزینیم.

در اشعار سیاسی دایم بر طبل بر باد رفتن مملکت میکوبیم و اینکه دیگر هویتی و اصالتی برایمان نمانده است. در اشعار مذهبی دایم انسانها را تحقیر میکنیم و بر از بین رفتن آموزه ها و ارزشهای دینی تاکید میکنیم.

در اشعار عاشقانه که این روزها بسیار هم باب شده یا عاشق در حال سوختن و ساختن است و یا معشوق و در مقابل آن دیگری همه چیز را به بازی گرفته است و گامی به پیش مینهد و گامی به پس و ای کاش همین بود که عاشق پیشگی جز این نیز نیست اما مشکل آنجاست که آخرالامر نه معشوقه ای میماند و نه عاشقی و این میان تاثیر این بازی که از ابتدا معلوم نیست بر سر کدام یک از واقعیات زندگی امروز است چیزی نیست جز یک شکست تمام عیار و بعد هم که شاعر محترم لابد با خود فکر میکند هرچه باداباد، نه پشتش منطقیست و نه درنگی و تنها چشم و ایرو و خال لب یار و اینها میشود همه شعر عاشقانه ما.

درست است که شعر امروز آینه جامعه ماست اما چه خوب بود شاعران ما که در گفتن شعر توانایی بالایی دارند گردشی خلاف جهت کنند و مسیر زندگی خود و مخاطبین خود را به مدینه فاضله ای که در ذهن تصویر کرده اند هدایت کنند. وگرنه عاقبت این شعر و این ابیات نه مراد شاعر را برآورده میکند و نه حتی مخاطب حاضر است در لحظاتی که سر شار از هیجان و احساس است سراقی از آن بگیرد.

/ 7 نظر / 13 بازدید
zahra

سلام//شعر گفتن درسته که نياز به مهارت داره ولی بيان کننده احساسات درونی انسانها ست//موفق باشيد//به منم سربزنيد اگه نيومديد

وحید

رها جان ممنونم از پیغامت،‌ البته همونطور که از قیافش فهمیدی وبلاگ نیست فقط یک محل برای ثبت وقایع به حساب میاد. خیلی مرسی که با دیار مهر آشنام کردی.

k.m

سلام....... جالب بود اميد را نکشيم........ هر زندگی با فراموش کردن نابه جايی ها و به اميد سر وقتش رسيدن ها قشنگه...... دوست من هر وقت وقت کردی يه سرم هم اين وری بزن

مجتبي.م

سلام و ممنون از لطفتون. از مطالب وبلاگ و سايت هم می تونيد استفاده کنيد. البته اگر از منبع ديگری بود از همون منبع ذکر کنيد/ ياعلی

zahra

من که وقتی به تولد فکر می کنم یاد لحظه ها یا تصویرهایی می افتم که آدم توی یک فضای کوچک تنگ وباریک گیرکند واحساس خفگی به او دست بدهد وبا تمام وجود تقلا کند که بیرون بیاید وخودش رابه فضایی بزرگ تر پرتاب کند حتی اگر نداند آن فضای بزرگ تر چه جور جایی است واصلا مناسب ودلخواهش هست یانه.سلام مهربون//زودی بیا جشن تولد بابایی //در ضمن آدرس گمشده منو بده تا زودتر پیداش کنم//منتظرم/موفق باشید

antic

سلام رهااز خونه تکونی بلاگت خسته نباشيد منو ببخشيد اشتباه تايپی بود اگرنه من يادم بود شما چی گفتيد و تصحيحش کردم بازم معذرت

محمدعلی نوری

من هميشه بر اين باورم که آدم بايد از نظر دادن و صحبت کردن درباره چيزی که اطلاعات کافی راجع به آن ندارد بپرهيزد. و بنده در باره شعر و فرهنگ زبان و ادب چيز بخصوص نمی دانم ولی با شما موافقم که ياس و نااميدی در اشعار و در جامعه ما ديده می شود.