این گرگ سالهاست که با گله آشناست

روزی گــذشــت پــادشـهـی از گــذرگـهـی            فریاد شوق بر سـر هـر کوی و بـام خـاست

پرسید زان میـانـه یـکـی کـودکـی یـتـیـم               کاین تابناک چیست که بر فرق پادشاست؟

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست              پیداست آنقدر که مـتـاعی گـرانـبـهـاسـت

نزدیک رفــت پـیرزنـی گـوژ پشت و گفت                این اشک دیده­ی مـن و خـون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبـانی فریفته است            این گرگ سال­هاست که با گله آشنـاسـت

آن پارسا که ده خرد و ملـک، رهـزن اسـت            آن پادشـا کـه مـال رعیـت خـورد گداسـت

بـر قـطـره­ی سرشـک یتیمـان نظـاره کـن               تا بنـگـری کـه روشنـی گـوهـر از کـجـاست

پرویـن به کجروان، سخن از راستی چه سود          کو آنچنان دلی کـه نـرنـجـد ز حـرف راسـت

/ 4 نظر / 518 بازدید
سمیرا

رهاي عزيز!هر چه بيشتر مي انديشم؛ بيشتر به اين نتيجه ميرسم كه: زمان نمي گذرد...تكرار مي شود

پوریا...

سلام رئیس گرگی در لباس میش به ذهنم رسید ارادتمندم

آناهیتا

هرچه کردیم خودمون کردیم وگرنه میشد اشکهامون تاج نشه بر سر دیگری [لبخند]

پوریا...

سلام بر رهای رهای رها ارادت مرا پذیرا باشید سال نو مبارک[گل]